Welcome To Homayerahmat83 هماي رحمت

هماي رحمت

پست الكترونيک

آرشيو

صفحه نخست

 

سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠

 

نامه ای از گابریل گارسیا مارکز

گابریل گارسیامارکز نویسنده کتاب "صد سال تنهایى"و برنده جایزه نوبل ادبیات به سرطان لنفاوى مبتلاست ومى داند عمر زیادى برایش باقى نیست. بخوانید چگونه در این نامه کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظى مى کند.اگر پروردگار لحظه اى از یاد مى برد »که من آدمکى مردنى بیش نیستم وفرصتى ولو کوتاه براى زنده ماندن به من مى داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده مى کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمى راندنم، اما یقینا هرچه را مى گفتم فکر مى کردم.هر چیزى را نه به دلیل قیمت که به

دلیل نمادى که بود بها مى دادم. کمترمى خوابیدم و بیشتر رویا مى بافتم؛ زیرا در ازاى هر دقیقه که چشم مى بندیم،شصت ثانیه نور از دست مى دهیم. راه را از همان جایى ادامه مى دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانى از بستر بر مى خواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگرى به من مى بخشید، ساده تر لباس مى پوشیدم، در آفتاب غوطه مى خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان مى کردم. به همه ثابت مى کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمى شوند بلکه زمانى پیرمى شوند که دیگر عاشق نمى شوند. به بچه ها بال مى دادم،اما آن ها را تنها مى گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان مى آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا مى رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیز ها که ازشما ها [خوانندگانم] یاد نگرفته ام...یاد گرفته ام همه مى خواهند بر فراز قله کوه زندگى کنندو فراموش کرده اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته ام وقتى نوزادى انگشت شصت پدر را در مشت مى فشارد،او را تا ابد اسیر عشق خود مى کند. یاد گرفته ام انسان فقط زمانى حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یارى کند تا افتاده اى را از جا بلند کند. چه چیز ها که ازشما یاد نگرفته ام...

احساساتتان را همواره بیان کنیدو افکارتان را اجرا. اگر مى دانستم امروز آخرین روزى است که تو را مى بینم، چنان محکم در آغوش مى فشردمت تا حافظ روح تو گردم.اگر مى دانستم این آخرین دقایقى است که تو را مى بینم، چنان محکم در آغوش مى فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر مى دانستم این آخرین دقایقى است که تو رادوستت » مى بینم، به تو مى گفتم و نمى پنداشتم تو خود این « دارم را مى دانى. همیشه فردایى نیست تا زندگى فرصت دیگرى براى جبران این غفلت ها به ما دهد. کسانى را که دوست دارى همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن ها علاقه و نیاز دارى. مراقبشان ،« مرا ببخش » : باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویى و ازتمام عبارات « ممنونم » ،« خواهش مى کنم » ، « متاسفم »زیبا و مهربانى که بلدى استفاده کن.هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازى در سینه محفوظ دارى. خودت را مجبور به بیان آن ها کن. به دوستان و همه ى آنهایى که دوستشان دارى بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویى فردایت مثل امروز خواهد بود و روزى با اهمیت نخواهدگشت.

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠

 

علم بهتراست یا ثروت؟

 جمعیت زیادى دور حضرت على(علیه السلام) حلقه زده بودند. مردى وارد مسجد شد و در فرصتى مناسب پرسید:                           یا على! سؤالى دارم. علم بهتر است یا ثروت ؟
على(علیه السلام) در پاسخ گفت: علم بهتر است ؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.
مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگرى وارد مسجد شد و همانطور که ایستاده بود بلافاصله پرسید:
اباالحسن! سؤالى دارم، میتوانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟
على(علیه السلام) فرمود: علم بهتر است ؛ زیرا علم تو را حفظ میکند، ولى مال و ثروت را تو مجبورى حفظ کنى.
نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همانجا که ایستاده بود نشست.
در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و امام (علیه السلام) در پاسخش فرمود: علم بهتر است ؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیارى است، ولى براى ثروتمند دشمنان بسیار!
هنوز سخن امام(علیه السلام) به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالى که کنار دوستانش مى نشست، عصاى خود را جلو گذاشت و پرسید:
یا على! علم بهتر است یا ثروت؟
حضرت على(علیه السلام) در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا اگر از مال انفاق کنى کم مى شود؛ ولى اگر از علم انفاق کنى و آن را به دیگران بیاموزى بر آن افزوده مى شود.
نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتى قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد. حضرت على(علیه السلام) در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل مى دانند، ولى از عالم و دانشمند به بزرگى و عظمت یاد میکنند.
با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه کردند. یکى از میان جمعیت گفت: حتماً این هم میخواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانى که صدایش را شنیده بودند، پوزخندى زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صداى بلندى شروع به سخن کرد:
یا على! علم بهتر است یا ثروت؟
امام(علیه السلام) نگاهى به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است ؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتى از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد.
همهمه اى در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را مى پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهى به حضرت على(علیه السلام) و گاهى به تازه واردها دوخته مى شد.
در همین هنگام هفتمین نفر که کمى پیش از تمام شدن سخنان حضرت على(علیه السلام) وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:
یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
امام(علیه السلام) فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه مى شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.
در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام(علیه السلام) در پاسخش فرمود: علم بهتر است ؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش مى ماند، ولى علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.
سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسى چیزى نمى گفت. همه از پاسخهاى امام(علیه السلام) شگفت زده شده بودند که… نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:
یا على! علم بهتر است یا ثروت؟
امام(علیه السلام) در حالى که تبسمى بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است ؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل میکند، اما علم موجب نورانى شدن قلب انسان میشود.
نگاههاى متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را مى کشیدند. در همین حال مردى که دست کودکى در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتى خرما در دامن کودک ریخت و به روبرو چشم دوخت. مردم که فکر نمیکردند دیگر کسى چیزى بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید:
یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
نگاههاى متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صداى على(علیه السلام) مردم به خود آمدند:
علم بهتر است ؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعاى خدایى مى کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع اند. فریاد هیاهو و شادى و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود.
سؤال کنندگان، آرام و سرافکنده از میان جمعیت برخاستند. هنگامیکه آنان مسجد را ترک میکردند، صداى امام(علیه السلام) را شنیدند که مى گفت: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من مى پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتى میدادم !                           * البته نقل است که گروهى با قصد و نیت ، این افراد را اجیر کرده بودند و به نزد حضرت مولا(علیه السلام) مى فرستادند تا او را به زعم خود در نزد مردم خوار کنند؛ اما زهى خیال باطل ! روسیاهى به زغال ماند !!

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

 

مکالمه‌اى بین لئوناردو باف و دالایى‌لاما

لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست:

در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، والبته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب،بهترین دین کدام است؟

خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند.»

دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد ... و آنگاه گفت:

«بهترین دین، آن است  که از شما آدم بهترى بسازد.»

من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟او پاسخ داد:«هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر،بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد.دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است»من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانة او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاىاو قرار دارد چنین است:دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده،در محل کار، در جامعه ودر کلّ جهان است.به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست.قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است.اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بینى و اگر بدى کنى، بدى.همیشه چیزهایى را به دست واهى آورد که براى دیگران نیز همان‌ها را آرزو کنى.

شاد بودن، هدف نیست. یک انتخاب است.

 «هیچ دینى بالاتر از حقیقت وجود ندارد.»

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠

 

کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست

پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت : (( خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ )) خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت . پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند. چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد . این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی کفت: (( خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟))خدا جواب داد :((بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی)) 
 
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست 
 
همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن طلب گشایش کار ز کارساز کردن پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشدکه دل شکسته ای را به سرور شاد کردن به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشدکه به روی ناامیدی در بسته باز کردن                                                  "شیخ بهایی"

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

اندرز سقراط حکیم

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از  آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت  و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."

  سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری   ناراحت کننده است."

  سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"

  مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."

سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."

 

سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

 

پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است. 

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠

 

چرا هفت سین مقدس است؟

عدد 7 در بسیاری از مذاهب مقدس است. مثلا زرتشت زمین را دارای 7 بخش میدانست؛
آرامگاهِ کوروش بزرگ 7 پله دارد؛
از تجزیه نور خورشید 7 رنگ حاصل می‌شود؛
دوره کودکی 7 سال طول می‌کشد؛
عجایبِ هفتگانه؛
7 آتشکده زرتشت: آذرنوش، آذرمهر، آذرآبادگان، آذرتشت، آذرخرداد…..؛
7 پله ومرامِ اعتقادی برای رسیدن به عرفان زرتشتی وجود دارند: کلاغ، میهمان، سرباز، شیر، پارسی، خورشید، پیر(پدر)، که شیر وخورشید نمادِ پرچمِ ایرانیان شد.
به روایتِی هفت سین، نشانه هفت دانه گیاهی است که میتوان با آن سبزه نوروز را تهیه کرد: جو، ماش، عدس، ارزن، لوبیا، نخود و...؛
در زمانهای پارسیانِ کهن، مردم از هر هفت دانه، سبزه می‌پروراندند -10 روز قبل از نوروز- و ظروفِ آنرا بر سر درِ خانه‌های خود میگذاشتند و هر کدام بیشتر و بهتر سبز میشد، نشانه پر ثمریِ آن محصول برای کاشت در آن سال بود- سنت-.
در عیسویت آمده که عیسی 7 خوراکِ پسندیده داشت- نمک، سرکه، نان؛تره، ماهی، روغن، عسل=انگبین
در انجیلِ یوهنا آمده است که یوهنا 7 روح، 7 خورشید، 7 چهره، 7 گوسفندِ 7 شاخ و 7 سر و7 چشم را همراه با 7 فرشته در خواب دید؛
ادونتیست و بعضی دیگر فرقه های مسیحیت، 7 ژانویه را تولد اصلیِ عیسی میدانند؛
در مسیحیت 7 نوع نیایش، 7 گناه، 7 توبه، 7 اندوه و 7 شادی وجود دارد؛
در اسلام در مراسمِ حج، 7 دور خانه کعبه را می‌چرخند؛
معلقاتِ سبعه، 7 بتِ اصلی بر سر درِ خانه کعبه بودند؛
قرآن 7 بخش دارد: وعد، وعید، وعض، قصص، امر به معروف، نهی از منکر، ادنیه؛
7 عضو در سجده در وقتِ نماز بر زمین است؛
برای پاکیزه شدن اشاره به 7 بار آب کشیدن شده؛
اولین سوره قرآن 7 آیه دارد؛
اصحاب کهف 7 تن بودند؛
در بهشت 7 چشمه ونهر و در دوزخ 7 طبقه"عشکوب" است
که آخرینِ آن اسفل السافلین است؛
در قرآن آسمان را دارای 7 طبقه میداند؛برای مردگان شبِ هفت میگیرند...
و نهایتا اینکه در قرآن 7 بار سلام آمده: سلام به نوح، به ابراهیم، به موسی،
به هارون، به یاسین، به خالدین، به الحی فجر؛

نخستین گام برای رسیدن  به  آگاهی ، توجه کافی به کردار ،  گفتار و پندار است
 زمانی که تا به این  حد از احوال  جسم  , ذهن  و  زندگی  خود  با خبر شدیم آنگاه معجزات رخ می دهند.در جهان تنها  یک  فضیلت وجود  دارد و آن  آگاهی  است  . و  تنها  یک  گناه و  آن  جهل  است
                                                                                       عارف بزرگ -مولانا

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩

 

جملاتی زیبا از دکتر شریعتی

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت

انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی مجبور است چیزی را که می گوید حقیقت داشته باشد.

خدایا چگونه زندگی کردن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

خدایا شهرت منی را که میخواهم باشم قربانی منی را که: میخواهند باشم نکند *

"زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید :
به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست"

"دکتر علی شریعتی:انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود ،احساس تنهایی بیشتری می کند"

یه مرداب برای بدست آوردن یه نیلوفر سالها میخوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره پس اگرکسی رو دوست داری برای داشتنش حتی شده سالها صبر کن .

   بزرگترین اقیانوس آرام است آرام باش تا بزرگترین باشی 

خوش به حال مسافرکش های میدان آزادی / هر روز آزادانه فریاد میزنند/ آزادی، آزادی.

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩

 

مهربان باش

 مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند,ولی آنان را ببخش .

 اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند,ولی مهربان باش .

 اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت,ولی موفق باش.

 اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند,ولی شریف و درستکار باش .

 آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند,ولی سازنده باش .

 اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند,ولی شادمان باش .

 نیکی های درونت را فراموش می کنند.ولی نیکوکار باش .

 بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

 ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم

 دکتر علی شریعتی

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩

 

شیشه و آینه

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید:چه می بینی؟گفت:آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟گفت:خودم را می بینم !

عارف گفت:دیگر دیگران را نمی بینی!آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند شیشه.

اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرارگرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی.

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند. اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت)پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند.

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩

 

پدر بزرگ وپسرک

  پسرک از پدر بزرگش پرسید :

- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :

درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :

- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩

 

به دنبال خدا نگرد...

  به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست

 خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

 به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

 خدا در قلبی است که برای تو می تپد

 خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

 خدا آن جاست

 در جمع عزیزترین هایت

 خدا در دستی است که به یاری می گیری

 در قلبی است که شاد می کنی

 در لبخندی است که به لب می نشانی

 خدا در بتکده و مسجد نیست

 گشتنت زمان را هدر می دهد

 خدا در عطر خوش نان است

 خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

 خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن

 خدا آن جا نیست

 او جایی است که همه شادند

و جایی است که قلب شکسته ای نمانده

در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش

در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است

مخاطره ای عظیم

فرصت یکه و یکتای زندگی را

نباید صرف چیزهای کم بها کرد

چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد

زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد

زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم

و سپیده دمان از آن بیرون می رویم

فقط چیزهایی اهمیت دارند

چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند

 دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم

دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم

سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه

هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند

کسانی که از دنیا روی برمی گردانند

نگاهی تیره و یأس آلود دارند

آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩

 

آموخته ام که

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید
ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب
خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی
به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به
دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

چارلی چاپلین

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩

 

"به آرامی آغاز به مردن می‌کنی"

  به آرامی آغاز به مردن می‌کنی                     اگر سفر نکنی،         اگر کتابی نخوانی،      اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،              اگر از خودت قدردانی نکنی.

 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی    زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری که دیگران به تو کمک کنند.

 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی       اگر برده‏ عادات خود شوی،               اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،   اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،            اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،    یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

 تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی   اگر از شور و حرارت،             از احساسات سرکش،   و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،     و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند، دوری کنی.

 تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی   اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،    اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،   اگر ورای رویاها نروی،          اگر به خودت اجازه ندهی، که حداقل یک بار در تمام زندگیت           ورای مصلحت‌اندیشی بروی.                       امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!     امروز کاری کن!                      نگذار که به آرامی بمیری!     شادی را فراموش نکن!

پابلو نرودا

ترجمه: احمد شاملو 

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩

 

هرگز با خودت قهر نکن

به شیوانا خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمی‌اش در شهری دور از طریق معرفت دور شده و راه ولگردی را پیشه کرده است.

شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قدیمی رسید. بدون اینکه استراحتی کند مستقیماً سراغ او را گرفت و پس از ساعت‌ها جستجو او را در یک محل نامناسب یافت. مقابش ایستاد‌؛ سری تکان داد و از او پرسید: تو اینجا چه میکنی دوست قدیمی؟!! شاگرد لبخند تلخی زد و شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: من لیاقت درس‌های شما را نداشتم استاد! حق من خیلی بدتر از اینهاست! شما این همه راه آمده‌اید تا به من چه بگویید؟

شیوانا تبسمی کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو میدانم. آمده‌ام تا درس امروزت را بدهم و بروم.

شاگردِ مأیوس و ناامید، نگاهش را به چشمان شیوانا دوخت و پرسید: یعنی این همه راه را به خاطر من آمده اید؟!! شیوانا با اطمینان گفت: البته! لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست.

درس امروز این است: هرگز با خودت قهر مکن. هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنی. و هرگز اجازه مده دیگران وادارت کنند خودت، خودت را محکوم کنی.

به محض اینکه خودت با خودت قهر کنی دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بی‌اعتنا می‌شوی و هر نوع بی‌حرمتی به جسم و روح خودت را میپذیری.

همیشه با خودت آشتی باش و همیشه برای جبران خطاها به خودت فرصت بده.

تکرار میکنم: خودت آخرین نفری باش که در این دنیا با خودت قهر میکنی...

درس امروز من همین است.

شیوانا پیشانی شاگردش را بوسید و بلافاصله بدون اینکه استراحتی کند به سمت دهکده‌اش بازگشت.

چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمی‌اش وارد مدرسه شده و سراغش را میگیرد. شیوانا به استقبالش رفت و او را دید که سالم و سرحال در لباسی تمیز و مرتب مقابلش ایستاده است. شیوانا تبسمی کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت :اکنون که با خودت آشتی کرده‌ای یاد بگیر که از خودت طرفداری کنی. به هیچ‌کس اجازه نده تو را با یادآوری گذشته‌ات وادار به سرافکندگی کند . همیشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن.

هرگز مگذار دیگران وادارت سازند، دفاع از خودت را فراموش کنی و به تو توهین کنند. خودت اولین نفری باش که در این دنیا از حیثیت خودت دفاع میکنی.

درس امروزت همین است!

گرچه گذر زمان فرصت عشق ورزیدن را دریغ نمیکند؛ اما مرگ را استثنایی نیست.

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩

 

الفباى زندگى

الف : اشتیاق براى رسیدن به نهایت آرزوها

ب: بخشش براى تجلى روح وصیقل جسم

پ: پویایى براى پیوستن به خروش حیات

ت: تدبیر براى دیدن افق فرداها

ث: ثبات براى ایستادن در برابر بازدارنده ها

ج: جسارت براى ادامه زیستن

چ: چاره اندیشى براى یافتن راهى در گرداب اشتباه

ح: حق شناسى براى تزکیه نفس

خ: خوددارى براى تمرین استقامت

د: دور اندیشى براى تحول تاریخ

ذ: ذکر گویى براى اخلاص عمل

ر: رضایت مندى براى احساس شعف

ز: زیرکى براى مغتنم شمردن دم ها

ژ: ژرف بینى براى شکافتن عمق دردها

س: سخاوت براى گشایش کارها

ش: شایستگى براى لبریز شدن دراوج

ص: صداقت براى بقاى دوستى

ض: ضمانت براى پایبندى به عهد

ط: طاقت براى تحمل شکست

ظ: ظرافت براى دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع: عطوفت براى غنچه نشکفته باورها

غ: غیرت براى بقاى انسانیت

ف: فداکارى براى قلبهاى دردمند

ق: قدرشناسى براى گفتن ناگفته هاى دل

ک: کرامت براى نگاهى از سرعشق

گ: گذشت براى پالایش احساس

ل: لیاقت براى تحقق امیدها

م: محبت براى نگاه معصوم یک کودک

ن: نکته بینى براى دیدن نادیده ها

و: واقع گرایى براى دستیابى به کنه هستى

ه: هدفمندى براى تبلور خواسته ها

ى: یک رنگى براى گریز از تجربه دردهاى مشترک

 پيام هاي ديگران ()

هماي رحمت

پیوندها

سایتهای علمی

سایتهای ایرانی

نشریات کشور

تلوزیون ایران

شبکه فن آوری اطلاعات

حضرت زهرا ونقش زن

دعاي روزانه ماه رمضان

فال حافظ

تبليغات وبلاگي

نوشته های پیشین

شهريور87 مرداد87 تيرماه87 خرداد87 ارديبهشت87 فروردين87 دي86

آذر86

آبان86

مهر86

شهريور86

مرداد86

تير86

خرداد86

ارديبهشت86

فروردين 86

اسفند 85

بهمن85

دي85

آذر85

آبان85

مهر85

شهريور85

مرداد85

تير85

خرداد85

ارديبهشت 85

فروردين 85

حج84

دي 84

نوشته های آذر84

نوشته های آبان84

نوشته های مهر84

نوشته های شهريور84

نوشته های مرداد84

نوشته های تير84

نوشته های خرداد84

از کتاب نشان لیاقت عشق

نوشته های دکتر شریعتی1

نوشته های دکتر شریعتی2

نوشته های دکتر شریعتی3

(دکتر شریعتی(کویر

رازهای دستیابی به آرامش

نکته های زندگی

تئوری امام جعفرصادق در موردپیدایش جهان

قدرشناسی ، دوستی

آرامش ، توانگری

کشتی شکسته عبادتگران

پالایش سقراط

دقت ،یاد ،اجابت دعا

بهترین تصمیم و....و

اختلاف فرهنگها

لحظه های زندگی

برایان تریسی

آموخته ها،ردپای خداوند

پائولوکوئلو، گابریل گارسیا

توجه به دیگران،پند

غلبه بر مشکلات

خط برای زندگی 13

خوشبختی،اصول شادیبخش

آنتونی رابینز،پنددهی

سخنان امیرالمومنین


آمار وبلاگ

امکانات

وبلاگ همای رحمت


گفتگوبانویسنده


کتاب ايران
psa.oomana.org -- Public Service Ads